برگشت به روز اول - تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 16:23
برگشت به روز اول امروز وقتی اون خانوم بهم گفت که عزیزکم نتونسته موفق باشه ویرون شدم.ترس تمام وجودم رو گرفت . بعد نشستم و فکر کردم دیدم من خیلی تلاش کردم اره قبول دارم بعضی جاها کم گذاشتم ولی نه اونقدر که از خودم گله داشته باشم.اخ آخ دلم آسودگی می خواد دلم آغوش بی دقدقه می خواد دلم می خواددخترکم توان...
نتیجه - تاریخ: 1396/9/16 ساعت: 21:59
وقتی تصمیم به مهاجرت گرفتم فقط فکر می کردم دارم برای عزیزتر از جانم بهترین راه رو انتخاب می کنم همه سختی ها و نا ملایمی ها رو پذیرفتم درد کشیدم غربت رو تحمل کردم از دوست هام بی مهری دیدم از آشناها نارو خوردم یکبار تمام دارو ندارم رو باختم و افسرده شدم و دیگه برای نازنینم نتونستم بهترین باشم. امروز د...
حس بی حسی - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 3:09
دلم می خواد با کسی حرف بزنم و دردهای به ظاهر کوچک اما عمیقم رو باهاش در میان بزارم . از حساسیت های عمیق مادرانه ام بگم ، ولی تنها و بی کسم شاید باعث بی کس بودنم خودم و انتخابم هستم نمی دونم نمی دونم
نازنینم - تاریخ: 1396/8/25 ساعت: 3:09
نمی دونم فکر می کنم شاید ترس های من دردناکتر از واقعیت باشه و شاید من خودم دارم به عزیزتر از جانم صدمه می زنم کاش یکی بود تا کمکم می کرد تا بهم می گفت چکار باید بکنم دردناتوانی در مقابل مهمترین کس زندگیت جان فرساست خدایا تو بگو چه کنم تو بگو چه کنم تو بگو تو بگو